سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

هشت سین

هفت سین امسال ما، یه "سین" اضافه بر هرسال داره...سینی که مدتها در انتظارش بودم وبرای رسیدن بهش سختی های زیادی رو متحمل شدم...سینی که باعث شد ازین به بعد بهار برای من از دی ماه شروع بشه...درست از روز 12 دی ماه، آغاز سال میلادی... منظورم "سوفیا" فرشته کوچکه خونمونه! "سین" کوچولوی خونه! واااااااای که چه روزی بود اون روز...هرگز فراموش نمیکنم چهره قشنگت رو که برای اولین بار دیدم....برای همینم یه عکس از همون روزهات میگذارم تاهمیشه خاطره اون روز رو در ذهنم پررنگ وبرجسته نگه داره....  دوستای خوبم...بهار وسال نو بر همگی مبارک...! ٣٠اسفند91 ساعت21و36دقیقه ...
30 اسفند 1391

راز بارداری خوب من!

خیلی وقتا ادما برای رسیدن به آرزوهاو خواسته هاشون نیازمند یه اراده قوی وفکر مثبت هستن....واونچه که میتونه این ابزار رو در اختیارشون بذاره اینه که یه دستاویز خوب ومطمئن برای خودشون پیدا کنن!   راستش منم در رسیدن به یه بارداری نرمال وبعدش یه نی نیه سالم دنباله همین قضیه بودم تا اینکه توی دی ماه سال 90 بود که یه روز نشسته بودم وداشتم کتاب طب الصادق (ع) رو مطالعه میکردم، که چشمم به یه حدیث خیلی جالب افتاد: " (خوردن) بیست و یک عدد مویز سرخ هر صبح در حالت ناشتا، همه بیمارى ها را دور مى کند، مگر مرگ را." راستش همونجا بود که با خودم وامام صادق(ع) یه عهدی کردم.... گفتم یا امام صادق، شمااهل بیت همونطور که خودتون هم گفتید کلام بیهود...
28 اسفند 1391

به یاد سال گذشته

سوفیای نازم این روزها تورو هروقت در آغوش میگیرم ومیبوسمت به یاد روزهای اسفند ماه سال گذشته میفتم...قلبم فشرده میشه وخدارو شکر میکنم که نوروز پارسال اخرین نوروزی بود که هنوز مادر نشده بودم... تا همین سال پیش از عید ها متنفر بودم...ولی! دیگه متنفر نیستم...چون تورو در آغوش دارم! خدایا شکرت! ٢٧اسفند91 ساعت11و56دقیقه
27 اسفند 1391

تولد دو ماهگی سوفیا

دخترک قشنگم... امروز دقیقا دو ماه از روزی که تو به دنیا اومدی میگذره...دو ماه از روزی که من رسما مامان شدم !دو ماه با همه سختی ها وشیرینی هاش...البته فعلا برای من بیشترش سخت بوده...شب بیداری ها وهرروز روبه رو شدن با وقایع تازه...ودرکناراینها روز به روز عزیزتر شدن تو ودلبستگی بیشتر من به تو! 12اسفند91 ساعت20و42دقیقه ...
12 اسفند 1391

خلق یک اثر ماندگار

دخترم...   یه روزایی بود که همیشه با خودم فکر میکردم ودلم میخواست که یه اثری از خودم توی این دنیا باقی بذارم...یه اثری که موندگار باشه وبتونه افکار واحساسات منو به خیلی ها نشون بده...اثری که برای خیلی ها مفید باشه وبا دیدن اون همه به یاد من بیفتن وعلاوه بر اینکه شاید از نبوغ یا سلیقه ویا استعدادم تعریف میکنن ، به قول معروف یه خدا بیامرزی هم برام میگن...خلاصه این قضیه خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود وخصوصا بعد از ازدواج بیشتر بهش فکر میکردم چون که فکر میکردم با ازدواج ومشغله های ناشی از اون ، فرصت هام کم و کمتر میشه ومن باید تا ابد در حسرت این مسئله بمونم...همچنان در شرایط عذاب وجدان روز افزون بودم که کم کم درسم تموم شد وشرایط کاری مناسب...
6 اسفند 1391

میوه بهشتی من

ملوسکم   خیلی وقتا درآغوش میگیرمت، بوت میکنم ،فشارت میدم ومیبوسمت! درست انگار که یه میوه ی خوشبوی بهشتی رو دارم....جدا که بوی بهشت...بوی خدارو میدی!اون وقته که اشک توی چشمام جمع میشه ویاد روزها وسالهای گذشته میفتم که چقدرررررررررررر در انتظار این روزها ولحظه ها بودم....چقدر برای داشتنت سختی کشیدم وانتظار! وخدارو شکر میکنم که تلاشهام بی جواب نموند وتو اومدی...به یاری ولطف خدا اومدی! وبعد به یاد روزهایی سختی که پشت سر گذاشتم وبه شکرانه این روزهای قشنگ برای همه خانومای روی زمین دعا میکنم که حسرت این لحظه های قشنگ هیچ وقت به دلشون نمونه وخداوند به بهترین وجه ممکن کمکشون کنه! ٦اسفند91 ساعت20 و48دقیقه ...
6 اسفند 1391

چهل روزگی سوفیا

دخترچهل روزه من...سوفیا   سهروردی بیان می کند که : خداوند انسان را در چهل روز آفرید و هر روز صفتی به او اعطا کرد که هریک حجابی ومایه تعلق وی به دنیا بود تا اینکه در روز چهلم حجاب ها کامل و متراکم شد . در چله نشینی سالک یک به یک حجاب ها را می درد تا در روز چهلم انوار حق در وی تجلی می یابد .   امروز دقیقا بیست ونه سال از روزی که  خداوند من رو به مادرم هدیه کرد ومن نام زیبا واسرارآمیز "مادر" رو به مادرم هدیه کردم میگذره....وچهل روز، از روزی که خداوند تورو به من هدیه کردو تو این نام زیبا رو برمن هدیه کردی...با یک دنیا عشق واحساس ماورایی... بیست ونه سال پیش تو یه همچین روزی من پا به این دنیا گذاشتم وچهل روز پی...
22 بهمن 1391

مادراینترنتی

دخترم   فردا سی وهفتمین روز از ورودت به دنیاست...سی ویک روزه که من وتو ، توی این دنیا درکنار همیم واز این سی وهفت روز تنها سه شب رو مادر م در کنارم بود....تا به اصطلاح یه جورایی اصول اولیه مادر بودن رو بهم یاد بده...بعد ازاون دیگه نتونست. یادمه  قدیم ها وهنوز هم خیلی وقتها  اکثر مادرها تا چهل روز رو درکنار دختر ونوه شون می مونن....شاید تو عصر حاضر اطلاعات مادربزرگا زیاد مورد قبول نباشه، اما هرچی هست تجربه نقش دیگری رو داره که تو هرچی هم کتاب بخونی واطلاعات داشته باشی ، باز هم ارزش تجربه خیلی بالاتره!توی این مدت جای خالی تجربه ها ودانش مادربزرگ رو اینترنت برام پرکرد ...وجای خالی حضوره یک همراه ...یک زن ویک مادر برای من رو...
18 بهمن 1391

پاپوش های عروسکی

    شیرینک من: یادته عصر یکی از روز های آخره آبان ماه بود که حوصله ام به شدت سر رفته بود ودر حالی که تو توی دلم بودی، کلی تلاش کردم واز طریق اینترنت یه پاپوش خوشگل بافتنی رو یاد گرفتم وبرات بافتم...؟!تازه یه مطلب هم درموردش تو همین وبلاگ نوشتم... یه پاپوشه خوشگل فیروزه ای که با پارچه مخملی قرمز دوتا گل بریدمودوتا دونه مهره فیروزه ای تسبیح هم بهشون چسبوندم تا خوشگل تر بشن...ابه خاطر نازک بودنه نخ وبی تجربگی من پاپوش ها اونقدر کوچولو درومد که نه من ونه بابا مرتضی فکر نمیکردیم هیچ وقت اندازه تو بشه!حالا تازه بعد از حدود یک ماه واندی دیشب اون پاپوش ها اندازه پای تو شدن...یعنی سیوچهار روزگیت! بابا مرتضی کلییییییییییی از دیدنه ا...
17 بهمن 1391

سوفیا

دخترم...سوفیای من   امروز دلم میخواد یه موضوعی رو بهت بگم....در مورد اسمت! اینکه کی وکجا وچطور به ذهنم رسید وکی مصمم شدم که حتما این اسم رو برات انتخاب کنم! راستش دو ساله پیش بود که بطور اتفاقی به دیدنه یکی از دوستان قدیمی وخوب دوران دانشگاهم رفتم که البته  سالها از من بزرگتر هستن ودکترای معماری هم دارن...از اساتید وبچه های خوب دانشگاه خواجه نصیر و دانشگاه تهران...در خلال صحبت هام با ایشون از زندگی وروزهای بی خبریمون از همدیگه متوجه شدم که ازدواج کرده وخدا بهش یه دختر ناز داده که اسمش رو گذاشتن"سوفیا"....! جالبه دوستم هم میگفت نمیدونم چرا ازین اسم یهو خوشم اومد وگذاشتم روی دخترم....منم دقیقا از همون لحظه بود که احساس کردم ازی...
14 بهمن 1391